من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

امروز

جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰، 1:28

امروز از یه جایی به بعد حالم بد شد.

حالت تهوع داشتم و نصف روز رو خواب بودم.

خیلی هم خسته بودم.

می تونستم برای ساعت های متوالی بخوابم.

هیچ کدوم از کارام رو نرسیدم انجام بدم

و ضربدر زدم.

الان حتی یادم نمیاد کدوم کارا رو تحویل ندادم

و اولویت با کدومه.

تا فردا یادم میاد.

_

امروز روز عجیبی بود

حالم خوب نبود ولی اتفاقات خوبی افتاد.

چیزای کوچیکی که باعث شد لبخند بزنم.

ولی تمام این اتفاقات خوب نصفه موندن.

شاید مثل شکلاتی که داری میخوری و می افته از دستت.

برای همون نصفه شادی هم ممنونم.

___

فردای عزیز، لطفا با من خوب باش.

: )

روزهای اردیبهشت

پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۰، 11:31

دیروز بالاخره پس زمینه نمایش درست کردم.

پیر شدم با این نمایش.

و هنوز اجراش مونده.

امیدوارم همونقدری که زحمت کشیدم توی فیلمش نشون داده باشه.

_

دارم کارامو انجام میدم که سریع تر تحویلشون بدم.

کم کم باید برای امتحانا آماده شم

از دقیقه نودی بودن متنفرم.

هر وقت اومدم تقلب کنم بدترین نمره رو گرفتم.

چون استرس میگیرم🚶‍♀️.

___

۶مین مطلبم هم منتشر شد.

فقط هنوز مرحله سه نرفتم🚶‍♀️

این اواخر مطالبام بهتر بودن.

بعد از امتحانات احتمالا یه سایت بزنم و

یکم درگیرش بشم تا کامل با زیر و بم وردپرس آشنا شم.

___

کاشکی یکی این دوستمو متوجه کنه

من وقتی دارم کاری انجام میدم( هر کاری، حتی تحقیق ساده)

تمرکزم کاملا روی اون کاره.

در نتیجه پیاماش رو دیرتر جواب میدم و

بدتر از اون گاهی جوابام عجیب میشن.

حوصله هم ندارم باهاش بحث کنم😂

بدتر از همه اینه منو با گوگل اشتباه گرفته

رهاش کنم به حال خودش تا بفهمه🚶‍♀️ 

 

___

امیدوارم امروز بتونم 'تعلیق' رو ادامه بدم.

از خوندنش لذت میبرم.

 

__

نمی دونم کار اشتباهی کردم یا نه.

باید زمان بگذره.

__

بهار زیباتون بخیر

: )

درهم برهم

سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰، 13:53

دفترچه رو در آوردم تا با تیک زدن

انگیزه بگیرم و کارامو دقیق انجام بدم.

 

__

آخرین باری که یه خبر خوب بهتون رسیده کی بوده؟

امروز داشتم مشارکت مردم توی انتخابات های قبلی توی

تلویزیون رو میدیدم.

به هر حال شاد بودن و ماشینا رو رنگ نامزد دلخواهشون در میوردن

یا حتی به لیگ جهانی والیبال فکر میکردم

و فوتبال و کشتی و ...

یه سری شادی های ملی بود که واقعا حال و هوا رو 

عوض می کرد.

واقعا دلم می خواد وضعیت بهتر بشه

جامعه شادتر داشته باشیم.

هوف

__

توی این گروه فیلم کوچک که با بچه ها داریم

یکی دو نفر ارشد سینما دارند و خب فیلمای خوبی معرفی می کنن

و تحلیلای خوبی می کنن.

دلم خواست اطلاعات سینمایی م رو ببرم بالاتر.

__

 

: )

دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰، 14:12

احساس می کنم هم صحبتی ندارم

و کسی از شنیدن صحبت‌هام لذت نمیبره.

کسایی که گوش میدن هم به خاطر اجباره.

اخرین باری که راجع به مسائلی که برام جذاب بودن حرف زدم ،کی بود؟

شاید یکی _دو سال پیش.

 

: )

همصحبت

دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰، 14:11

احساس می کنم هم صحبتی ندارم

و کسی از شنیدن صحبت‌هام لذت نمیبره.

کسایی که گوش میدن هم به خاطر اجباره.

اخرین باری که راجع به مسائلی که برام جذبه حرف زدم ،کی بود؟

شاید یکی _دو سال پیش.

 

: )

من

دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰، 5:15

در کنار گذراندن کارهای عادی م،

خیلی استرسی شدم‌.

هر چیز کوچیکی باعث اضطراب و بی خوابی م میشه🤦‍♀️

 کم کم دارم حسرت روزهایی بی استرسمو می خورم که راحت می خوابیدم.

راستش از خوابیدن دارم فراری میشم.

چه حس عجیبیه که نخوای بخوابی.

 

____

بچه ها امروز امتحان دینی نهایی دارن.

یاد امتحان خودم افتادم.

کتاب حدود ۲۰۰صفحه و بدون فرجه بود.

جز دو ساعت خواب و بیداری نزدیک‌صبح ، همه ش در حال خوندنش بودم.

فکر می کنم دو دورش زدم.

و وقتی برگه ی امتحان رو دادن همه رو بلد بودم.

همه ی اون سئوالات بیخودی که از گوشه و کنار کتاب در اورده بودن.

سال سوم جز سال های با برنامه م بود.

و هر درسی رو قبل از رسیدن زمان امتحانات کامل خونده  بودم.

نتیجه ی امتحانات هم واقعا خوب بود و برگه ی کوچک که نمره های کتبی رو  روش نوشته بودن برام‌شیرین بود.

 

 اون سال من به شدت کمرو و کم حرف شده بودم و معلما دانش اموزایی که سوال میپرسیدن رو زرنگ حساب می کردن و من تقریبا پشم هیج‌کس نبودم.

اون برگه ی کوچک نمره ها شاید به معلما فهمونده باشه که بقیه ی شاگردا با هر اخلاقی هم می تونن خوب باشن و یا حتی بیشتر از خوب.

 

کاش باز هم بتونم بی وقفه بخونم.

برای داشتن چیزی _حتی نمره ی بیست کم ارزشی_ برنامه بریزم و بجنگم.

کاش هدف بزرگی رو پیدا کنم‌‌‌.

 

: )

موقت ها

جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰، 20:4

یه سری کار لیست کرده بودم که انجام بدم

و از اون قضایا و حال و هوایی که داشتم دور شم.

اول از همه اینستا رو پاک کردم

با این که میانگین حضورم کمتر از نیم ساعت بود

ولی تاثیرش زیاد بود.

و خبرای ناراحت کننده ی زیادی بهم میرسید.

راستش دلیلی برای رسیدن این همه خبر

وجود نداره.

تلگرام هم که خلوته و خبری بهم نمی رسه خداروشکر

_

دومین کار هم قرار بود

یکسری از پستای اینجا رو موقت کنم

تا دیگه یادم نیاد و دور شم.

تنبلی کردم تا امروز

_

سومین کار هم داشتن برنامه ی روزانه ،

مثل قلبه.

دفترچه یادداشت روزانه مو درآوردم و دوباره کارامو ردیف کردم.

 

__

چند روز پیش خواهرم یکسری کلیپ درباره

وردپرس پیدا کرده بود

که قرار بود ببینم ولی ندیده بودم.

تایپ ده انگشتی رو هم دارم تمرین میکنم.

انگشتام هی بهم گره میخوره = )))

ولی سرعتم بیشتر شده.

_

کلاس طراحی هم به خوبی پیش میره😎

__

فقط زبان خوندنم درست نشده!

فاصله انداختن اشتباهههههههه

چه اشتباه بزرگی کردم

__

با ف داشتم صحبت میکردم

دغدغه هامون یکیه.

نگران آینده بودن

نگرانیای اقتصادی و شغلی.

ف داره یه کسب و کار کوچک راه میندازه

بهش قول دادم هر وقت کارو راه انداخت 

و مشتری پیدا کرد ، براش سایت فروشگاهی بزنم.

___

به نظر میاد یه خط نسبتا صاف در جریانه.

: )

رفتن

یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰، 1:31

فراز هنوزم نیستش.

نمی دونم اتفاقی براش افتاده یا یهویی تصمیم گرفته نباشه.

یکم نگرانش شدم.

عصری آهنگ‌جدیدی رو گوش میدادم و یادم افتاد

که فراز نیست براش بفرستمش.

از اونجایی که شب با هم صحبت کردیم و حالش تقریبا خوب بود

فکر می کنم خواسته یه مدت دور باشه.

ولی بی رحمانه ست که خبر نداده به من.

 

: )

کلاهبردارن

شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰، 20:4

 

باورم نمیشه این کسی که ازش لپ تاپ رو خریدیم

قصد داره با دوز و کلک ازم بیشتر پول بگیره.

حدود چهارمیلیون اضافه تر.

واقعا عصبانی م و میتونم جرش بدم مردک بیشعورو‌.

البته تا حدی ش تقصیر خودم و حد زیادی ش تقصیر بابام بود.

الان پدر رو فرستادم بره ببینه فازش چیه طرف‌.

هم اعصابم خرابه هم حس بدی دارم. 

احساس میکنم فکر کرده ابله م که می خواد اینجور سرم کلاه بذاره.

درکش نمی کنم که چی فکر کرده که همچین حرکتی رو زده.

واقعا چرا این جور شدن مردم؟

__

ریشه ی مشکلات زندگی م از اینه که قاطع نیستم

واقعا از این قاطع نبودن در عذابم.

چطور می تونم قاطع تر باشم؟

: )
© من نوشت