امروز
امروز از یه جایی به بعد حالم بد شد.
حالت تهوع داشتم و نصف روز رو خواب بودم.
خیلی هم خسته بودم.
می تونستم برای ساعت های متوالی بخوابم.
هیچ کدوم از کارام رو نرسیدم انجام بدم
و ضربدر زدم.
الان حتی یادم نمیاد کدوم کارا رو تحویل ندادم
و اولویت با کدومه.
تا فردا یادم میاد.
_
امروز روز عجیبی بود
حالم خوب نبود ولی اتفاقات خوبی افتاد.
چیزای کوچیکی که باعث شد لبخند بزنم.
ولی تمام این اتفاقات خوب نصفه موندن.
شاید مثل شکلاتی که داری میخوری و می افته از دستت.
برای همون نصفه شادی هم ممنونم.
___
فردای عزیز، لطفا با من خوب باش.