من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

:))

یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹، 21:55

یه فلش از آهنگ های قری پر کردم

میزنم به تی وی، قر میدم= ))

حقیقتا این زندگی ارزش نداره آدم هی حالش گرفته باشه

و واقعا حس خوبیه

صدای اهنگ رو زیاد میکنم

با خواننده میخونم 

و سعی میکنم حرکات ناموزونم رو موزون کنم

اهنگا عوض میشن، من خسته میشم

اما لبخند میزنم و هنوز سعی میکنم برقصم

حیف خانواده همراهی نمیکنن😂😂

جدا  خیلی خوبه و حسش عالیه...

به قول یکی از دوستام نخورده مستی

: )

نامجو

یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹، 2:5

(( همه ش دلم میگیره

همه ش تنم اسیره))

نامجو تو گوشم تکرار میکمه...

این چند روز بیشتر از زمانای دیگه شبا دلم میگیره

نمیدونم تاثیر قرنطینه ست و یا ترکش اون کات کردنه ...

کارامو به صورت پراکنده انجام میدم،

و اصلا راضی نیستم

یه هفته لش میکنم و تو دو سه روز مثل تراکتور

تمام جزوات و ویسا رو مینویسم

نمیدونم چرا هوای بهاری برام دلگیر شده

و اردی بهشت

برام بهشت نبود...

گاهی میگم اگر پارسال ، اوایل مهر جوابشو نمیدادم 

بهتر نبود؟ بعدش فکر میکنم که خب 

تجربه بوده و انقدرا هم بد نبود

روزها همین طور میگذرن، از اهمیتش کم میشه

اما یه جای از قلب آدم برای همیشه ردش رو نگه میداره..

همونجور که ما دلتنگ میشیم اونا هم میشن؟

انسان ها مثل معادلات ریاضی نیستن

و نمیشه حدس زد که رفتار بعدی شون چیه

و این خوبه و بده...

بد نباشیم و همیشه لازم نیست آدم بده ای تو داستان وجود داشته باشه..

 

: )

کرمانی

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹، 2:7

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

: )

هوم

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹، 14:30

بعضی جملات و حرف ها که متخص یه نفر هستن

بعدها باعث آزار میشن

شنیدن دوباره شون  خاطراتی رو به یاد آدم میاره

که گاهی در تناقض با آدمی هست که الان میشناسی.

 

جمله ای توی توییتر خوندم و خب حقیقتش دلم گرفت

اون جمله باید برام یادآور خاطرات خوب میشد

اما فقط یه لبخند تلخ زدم

کاش با جملات  بازی نکنید، و بذارید معنای واقعی خودشونو

همیشه بدن

___

باعث شدم رها بشی

فکر کنم قبلش تو قفسی گیر کرده بودی

که خودت ساخته بودی و جرات بیرون اومدن

نداشتی

ترس باعث میشه  در جا بزنی

اینو امیدوارم یادت بمونه

 

: )

امروز

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 0:19

بعداز کشمکش های طولانی کتابام

بالاخره رسیدن

و دلبرن واقعا*_*

اگر اینستا بودم ژست فرهیختگی رو میذاشتم کنار

با شون شواف میکردم ، که الحق مناسب شوافن.

___

حدود دوماه و نیم تا تولدم مونده

داشتم به تجارب امسالم فکر میکردم

سال عجیب و پر تجربه ای بود برای من

متوجه شدم لزوما پشت کار هر کسی

دلیلی وجود نداره ،گاهی بی منطقانه رفتاری 

انجام میشه و تو باید بپذیری و گذر کنی

زمان ارزش زیای داره، برای مسائل باید در حد

خودشون زمان گذاشت ،بیشتر از اون یعنی

دستی دستی به سمت تباهی رفتن

دوستی هایی عجیبی هم داشتم

که بعضیاشون پایدار موند

و بعضی ها هم به راحتی تموم شدن.

چیزای زیادی پیش اومد.

نوشتنشون باعث میشه بهشون فکر کنم

و بتونم از تکرار دوباره تجربه هام دوری کنم!

: )

صبح

شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۹، 6:18

نمیدونم چرا چند شبه بیخواب شدم

البته کلا کم خواب شدم

توی ذهنم هزاران فکر میرن و میان

هیچ کدوم مهم نیستن

انگار که ذهنم آشفته س

اما چرا؟

_____

دیروز با یکی از ترس های زندگی م روبرو شدم

فکر نمیکردم جواب خوبی بگیرم اما گرفتم...

شاید باید باور کنم ترس انجام دادن

از خود انجام دادن کار بزرگتره.

_____

چقدر ماه این دو روز زیبا بوده

مخصوصا صبای زود تو آبی قشنگ صبح

دلم میخواد بشستم روی پله ها

نگاه اسمون کنم،

غرق شم تو ابرها

تو این رنگ های زیبا!

___.

: )

بسته پستی

جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 12:20

باید یه داستان بنویسم با عنوان

((من و خرید کتاب در جست وجوی زمان از دست رفته))

قصد نداشتم این کتابو بخرم

همین طور تو سایتا ول میچرخیدم و قیمتاشونو چک میکردم

حساب میکردم که ۷ جلد این کتابو جدا بخرم

به صرفه در میاد یا با هم؟

وارد سایت ۳۰بوک شدم

دیدم یه قسمت اعمال ک تخفیف داره

به طور عجیبی کد تخفیفی از ماه ها پیش یادم اومد

و وقتی زدمش ۱۵۰ تخفیف داد بهم*_*

منو میگی؟ داشتم غش میکردم از ذوق

اما= ))

خوشحالی دیری نپایید

که وقتی بسته ارسال شد ،دیدم مقصد شهری جز محل سکونت من هست

چقد حرص خوردم="(  رفتم پست مرکزی دو بار

خلاصه که گفتن احتمالا میاد برای خودت ،چون شهر و اینا رو دوبار میزنن رو بسته

شایدم نیاد-_-

قشنگ مثل بادکنکِ خالی شده بودما..

بسته ای در ابهام 

به کجا میرسد؟ به دست چه کسی؟

بعد از کلی چک کردن سایت پست، دیشب برام زد که به شهر خودمون

وارد شده و نرفت اون مقصد اشتباهی،*_*

البته که پستچی هنوز نیورده

و امیدوارم دیگه این مرحله دردسر نداشته باشه🤦‍♀️😬

و چقد دلم میخواست همین الان دستم برسه 😶

: )

پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 0:42

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

__

شبکه یک یه پسر جوونی رو دعوت کرده بود که دختری که دوست داشته رو عقد کرده بود

و مشاجرات داشتن و در آخر یه روز دختر سکه هاشو به اجرا میذاره

شاید فکر کنید با این کارا پسر متنفر شده از دختره؟

اما خیر،  توی دوربین نگاه کرد و گفت هنوزم توی زندگی م جات خالیه!

نگاه آخرت چند ساله زندگی منو نابود کرده!

به این ماجرا فکر میکنم، به دخترِ، به پسرِ! 

به عشق،به جنون....

میدونید گاهی به نظرم عشق، کمبودای ماست که در دیگری وجود داره

کمبودایی که شاید شخصیتی که من خواستم بشم و نشدم، کمبودایی که از محیط و یا حتی

خانواده ایجاد شده،کسی دیگه که این کمبودا رو نداره 

میشه بت ما و ته آمال و آرزو.

شایدم اشتباه میکنم....

_____

خواهر بزرگتر بودن و داشتن واقعا عجیبه‌

وقتایی که من خسته م،کارامو انجام میده،فداکارای میکنه

و من بدعادت شدم!

من واقعا تنبل شدم .

____

دانشگاه تموم شه ،نفس بکشم. این چند روز همه ش درگیر بودم

تحقیق و پروژه و اینا...

___

بسته پستی م توی هاله ای از ابهامه!

واقعا ناراحتم ... نمیدونم به دستم میرسه یا نه.

کتابا رو واقعا دوست داشتم!

___

راستی آدما یه شبه تغییر میکنن، یا یه شبه بروزش میدن؟

: )

امروز

سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 0:53

من تمام سعی مو میکنم یه دفعه عصبانی نشم

و اکثر اوقاتم تو لحظه واکنش نمیدم 

میذارم بعد از مدتی که آروم شدم

امروز اما پی ام اس بودم

و سر یه چیز الکی با مامانم بحث کردم

واقعا از دست خودم ناراحت شدم،

درسته حرفم حقیقت بود، اما دلیلی به این جور گفتنش هم نبود

خیلی ناراحت کننده س این واکنش های یهویی

که گاهی دست خود آدم نیست

هر چند قهر و یا بحث طولانی نبود و حل شد 

اما میدونم ناراحتش کردم

هوف🤦‍♀️

کارای دانشگاهو اینقدر انجام ندادم که الان انبار شدن سرم

=')

: )

شنبه

شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 14:13

وای خدا-_______-

دیروز یه سوتی دادم

و خب دردناکی قضیه این که

امروز فهمیدم گند زدم😂😂 

طرف به روم نیورد😂🤦‍♀️

تعریفش نکردم بلکه در این سینه بمونه و بامن خاک شه..

___

چند وقتا پیشا یه مناسبتی بود ،که منم شامل تبریکا میشدم

خیلی عجیب بود که سه نفر از کسایی که دوست حساب میشن

هیچ واکنشی نشون ندادن 

ناراحت نشدم، فقط عجیب بود برام.

و عجیب تر این بود که (ع) با وجود دی اکتیو اینستا

ایدی م پیدا کرده بود که تبریک بگه که اصلا ازش انتظار نداشتم👀

کلا ادمایی به مناسبت اونروز به من تبریک گفتن که فکرشو نمیکردم و

کسایی تبریک نگفتن که بازم فکرشو نمیکردم😬

تغییری تو فکر کردنم باید ایجاد کنم.

_____

قلب ها معمولا با کلماتی که ناگفته میمانند ،میشکنند

و شکستن یک قلب ،یعنی ترمیم ناپذیری.

___

: )

امشب

پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 2:17

جونم براتون بگه

دیشب یه دفعه ای یاد پسران برتر از گل افتادم

اه خدای ، دوران تباهی = ))

برای تجدید خاطرات دوباره نشستم تکه تکه دیدمش💁‍♀️🤦‍♀️

والا چقد این گوم جاندی زجر کشید=| جیهو به این خوبی رو

ول کرده بود 😂

در عین تباه بودن،دوست داشتم سریالشو

احتمالا به دلیل خاطرات خوب و حس خوبیه که ازش میگیرم

____

ممکن به نبودن کسی عادت کنی

اما دلتنگشم بشی!

___

چقد خسته کننده شدن این روزا

دلم یه چیز جدید و دور از

این روتین سه ماهه اخیر میخواد.

روزام تکراری شدن

____

: )

دوشنبه

دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹، 19:27

قیمتا لب تاپا و دیدم گرخیدم=|

لب تاپ معمولی بالا ۵،_۶تومنه=||||||||،

زندگی اینجا اینطوره،قیمتا میره بالا

اما حقوقا کم میشه و دسترسی به خواسته ها هیبه زمان های

دور و دورتر منتقل میشه،

،___،

 

تا چند وقت پیش فکر میکردم خانواده پدری م بیشعورن

الان فهمیدم خانواده مادری مم همونطورن

با کمال احترام البته^_^

___

این کلاسا مجازی تا کی ادامه داره؟

: )

امروز

دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹، 1:15

پروژه ها وتحقیقای فراوان رو دستم مونده-_-

اما نشستم تو یوتیوب و طراحی نگاه میکنم😬

خیلی خوبه یوتیوب برای یادگیری

____

توی زبان خوندن به مشکل برخوردم

از کلمات جدید استفاده نمیکنم🙄

___

میلم به کتاب جدید نکشیده

کتاب مالون میمرد رو توی فیدیبو دارم

اما نمیشه

زمان زل زدنم به گوشی دیگه خیلی زیاد میشه!

نمیدونم شاید چند روزی کلا کتاب نخونم

کارای دانشگاه رو سبک کنم بعدش بگردم تو کتابخونه م!

و یا حتی میتونم مقالات کانت رو بخونم

این اخری بهتره: ))

___

واقعا خوشحالم از دی اکتیو کردن اینستا و تلگرام

با این که زمان زیادی نمیگرفتن اما ذهنو مشغول میکنن =/

فقط دوستیای مجازی عجیبن

با دی اکتیو کردن خیلی راحت

ارتباط با سه تا از دوستام تموم شد

به همین راحتی!

هر چند برمیگردم چند روز دیگه= ))

___

میگن کینه بمونه بدتر میشه

و گاهی به انتقام تبدیل میشه

برای من اینجور نیست.

بعد از یه مدت هیچ احساسی نمیمونه

گاهی بد این رفتار و گاهی خوب.

خوبیش حداقل این که به راه های انتقام

و ... فکر نمیکنم

و ذهنم آزاده

بدی شو نگم!

___

: )

شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۹، 21:15

کتاب وداع با اسلحه تموم!

اخرش غافلگیر کننده بود.

خیلی وقت همچین حسی با کتاب نگرفته بودم

یه جاهایی از کتاب رو واقعا دوست داشتم

کلا نوشته های ارنست همینگوی رو دوست دارم

.....

اون زمانایی که خواهرم خونه بود و روزه میگرفت 

معذب بودم که روزه نمیگرفتم

اما دو سالی هست که رفته سر خونه و زندگیش

و من بدون عذاب وجدان روزه نمیگیرم=|

____

 

: )

آذر ماه

شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۹، 1:5

به نظرم مردده

توی تصمیماش

حرفاش 

گاهی دور میشیم از هم ، دوووور

و دوباره برمیگرده...

 

اینو آذر ماه توی همین وبلاگ نوشته بودم، اصلا یادم نبود

اما میبینم که باهوش بودم و حواسم بوده به همه چی 

ز میگه تو زودتر از من آدما رو میشناسی، من انکار میکردم تا دیشب

اما الان نگاه میکنم به نوشته هام ، همه چی واضحه 

و شاید حس من بوده که نمیخواسته قبول کنه اما همه چی واضح بوده

و شاید الان باید اضافه کنم،جز مردد بودن  ترسو هم بود

هنوزم از روبرو شدن با من فرار میکنه مهم نیست اما کتایام برام مهمن

امیدوارم باعث نشه که به دوستش پیام بدم ... 

نمیدونم دقیقا راجع به من چی فکر میکنه، توی بحث و دعواها من شخصیت پیچیده ای ندارم

چیزی به طرف نمیگم و فقط حذفش میکنم... فکر نکنم رفتار ترسناک‌ی باشه و باشم

ف میگه ترسو و مطمین باش از کاراش خجالت زده

اما من به این فکر میکنم

خودخواه بوده و احتمالا بی وجدان...

 آدما متفاوتن و عجیب.

: )

اینجوریا ست

پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹، 23:37

از این که گوشی دستم بگیرم دیگه حالم بهم میخوره

کلاسا بی برنامه ن و متنفرم از بی برنامگی

اینستا و تلگرام لوگ اوت شدم

خسته بودم از حرف زدن 

از بودن 

.

یه سری تکنیک طراحی هست که امیدوارم یوتیوب کمکم کنه= " )

زبان خوندن این هفته م هم افتضاح بود-_-

امیدوارم زرتکی نرم اینستا و تلگرام دوباره =||

وقت زیادی ازم نمیگرفتن اما درگیری فکری زیادی دارن...

کاش بشه یه هفته کلا گوشی رو خاموش کنم 

خسته م 

و شاید سوالایی که این دو روز شنیدم

خسته ترم کردن..

___

 

: )

هوم

دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 1:27

نوشته های ارنست همینگوی رو عجیب دوست دارم

یه آرومی و تمیزی خاصی داره

احساس خوبی میگیرم از این نوعی که  روایت  میکنه اتفاقات رو

چند وقت پیشا کتاب وداع با اسلحه ش رو گرفته بودم که الان

فرصت خوندنش پیش اومده 

قصد شروع کتاب دیگه رو داشتم اما باید میخریدمش

۱۵۰ تومن🤪

این چند ماه یکم حسابام قاطی شدن  و فعلا با کتابای قبلی میسازم

شایدم (ا) کتابا رو داشت و گرفتم ازش

____

کلاسای مجازی مون نمیدونم چرا زمان خاصی ندارن

۱۰ شب، دو ظهر جمعه=|||

تا کی طول قرار بکشن🤦‍♀️

____

روزهایی که برای خودمم

زبان میخونم

کتاب میخونم

درس میخونم

طراحی میکنم

احساس میکنم زنده م

و خودمم

___

از این که بهم یادآوری کنه ،اردیبهشته متنفرم-_-

منم میدونم ، اما چکار کنم خب؟

: )
© من نوشت