من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۸، 13:38

  

زیر پتو و در حالت خلسه قبل از خواب بودم که شنیدم کارگرایی که تو اتاق پایین داشتن کار میکردن صدا بحثشون میاد و خیلی ناراحت به جون هم افتادن ، بلند شدم ببینم چه گندی زدن و چیو شکوندن(حدسم این بود که شیشه کتابخونه رو شکوندن)

  که دیدم بطری اب شکسته

خب  عزیزانم بطری رو شکونیدن، فدا سرتون چتونه مثل موش و گربه به جون هم افتادین نذاشتین من بخوابم؟ 

: )

یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸، 1:39

نقاب شخصیتی روش سازگاری فرد با دنیاست

اینو یونگ میگه، خب این که هر ادمی برای شرایط مختلف بتونه رفتار خاص محیط رو ارائه بده جذاب و نوعی هوش تلقی میشه‌. اما داستان جایی خراب میشه که یه نقاب به عنوان اصل انتخاب بشه مثل این که یه رییس همه جا رییس باشه، یه سخنران همه جا سخنران باشه‌... گاهی فکر میکنم چقدر سخته که نقابا رو از رو  صورتت برداری . حداقل باید یکی باشه که ادم بدون نقاب کناش بشینه و شخصیت اصلی ش رو باهاش به اشتراک بذاره ، خب شاید باشه اما من ندیدم.

 

: )

پنج صب

شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸، 5:38

شرایطی که الان باهاش دست و پنجه نرم میکنم 

نتیجه انتخاب های خودمه

و فقط باید بپذیرمش

تا بتونم تغییری ایجاد کنم

و قشنگ ترش این که از تغییر میترسم..

و میدونم که ترس از تغییر تا جایی اوکیه که مانع تغییر نشه...

به هر حال باید تغییراتی ایجاد کنم-_-

: )

خب

جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۸، 21:7

نه حوصله کتاب داشتم 

نه فیلم 

و نه زبان خوندن

کمد لباسامو باز کردم هر لباسی که از شستنش

دو هفته میگذشت به نظرم اومد خاک گرفته رو

انداختم تو آب-_-

بعدشم کفشامو شستم=))

__

دیشب تولد رو هم خیلی دوس داشتم*_*

هر چند دو نفری که انتظار داشتم یادشون بمونه

اصلا یادشون نبود-_- بیشورااا

 

دیگه این که بگم

هوا ناجوانمردانه گرمهههه

: )

تولدم مبارک

پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۸، 0:55

پارسال همین موقع تو اوج ناراحتی بودم

و یکی سری از ارزو ها و هدفام کلا نابود شده بود

هر چند الان نمیدونم واقعااونموقعه هدف گذاریم درستی بوده یا نه.

اما ضعیف بودم و بیشتر از حد ممکن خودم رو باختم و تمام رویاهامو.

خاکستر شده دیدم

و الان یقین دارم که زندگی ادما ابعاد گوناگون داره

یه اتفاق نابود کننده همه اینده نمیشه .

الان درست یکسال بعد از اون اتفاق.

و درست توی روز تولدم

احساس سبکی و خوشحالی میکنم

و امیدوارم به آینده 

هدف هام 

و تمام اون خواسته هایی که فک میکردم خاکستر شدن

 #تولدم مبارک

 

×جدا تولدم رو یادت رفته یا ادا در میاری:/؟

حالا من ادم گیری نیستم اما خب تبریک بگی و یادت بمونه

میمیری؟-_- 

: )

چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۸، 0:15

تنها پوین مثبت زندگی م این

که کنکور نداشتم امسال

چه حس چرت و مزخرفی.

 

پیف پیف.

نمیخوام یادش بیافتم

: )

سوتفاهم

دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۸، 16:59

اقا قرار بود ساعت هشت بهم پیام بده 

و منم جوابشو بدم که نخوابه و کارشو انجام بده .

پیام داد و منم جوابشو دادم

دیدم ساعت دوازده با حالتی عصبانی پیام داده=|

فهمیدم اس ام اسم نرفته. البته که خدا پدر و مادر اسکرین شاتو

بیامرزه که رفع اتهامم کرد=|||

خب شاید منم باید منتظر ری اکشنی بعد پیامم میبودم.

اما گفتم لابد کار داره ، سر ظهر به روال سابق پیام میده و میگه چه کارا کرد -_-

 

خلاصه به خاطر یه اس ام اس نرسیده 

و گمان این که من بدقولم و خواب موندم 

فک کنم چند ساعتی فحش خوردم

هر چند هنوزم عصبانیه =))

: )

=((

شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۸، 17:12

هوا گرمه =|

الان که باید لباسامو امادع کنم برم کلاس

دراز کشم-_-

____

یه هفته س میگه چند شنبه میخوای تولد بگیری

منم جوابم این که نمیخوام تولد بگیرم.

 

الان فهمیدم که تاریخ تولدمو یادش نیست=))

مثلا غیرمستقیم داشته از زیر زبونم میکشیده =))

: )

: ))

دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸، 23:49

دیروز بعد از بدو بدو های فراوان 

تو گرما برای پیدا کردن یه کتاب

 نتیجه حاصله مشاهده تعداد کتابفروشی های

بسته شده و تغییر کاربری داده شده بود

 

_خواهرم میگه بیا مغازه رو کتابفروشی کنیم 

تو هم یکم بلدی اوکی میشه

اما من یه شیفتو نیستم و ...

 خلاصه من موافق

 خانواده هم ؟ : )) سرمایه؟ : ))

یکی از آرزوهامم هست که دوست دارم اجرا بشه 

و این که کتابفروشی خوب هم ندیدم 

 به نظرم در حالت کلی اوضاع خوبه .

 

اما مغازه که سرجاشه،

کم کم برنامه میریزم و اجراش میکنم 

 یکم هیجان زده م

و تو هیجانات ناعاقلانه ترین تصمیمیا رو میگیرم

 

: ))

 

: )

شنبه

یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸، 0:31

چشمام به شدت درد میکنه 

از بیخوابی و بد خوابیه 

این شبا خوابای درهم برهم میبینم

پر از فکرم

و خوابای ظهرمم پر از رویاهای نصفه و نیمه و ناقصه.

___

تا الان از تابستون راضی بودم :))

روند کتاب خوندنم به سرعت قبل برگشته

فیلم میبینم

زبان خوندنم اما بی نظمه

طراحی میکنم و 

خوشنویسی و موسیقی هم توی مرحله تصمیم گیری ان

خب متشکرم از خودم که نمیخورم و نمیخوابم -_-

 

: )

خب

جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸، 2:3

بعضی از درد ها ارزش تحمل کردن دارن

میدونی قرار هست به یه کمال برسی

اما درک این رنج رو متوجه نمیشم

این دوران پوج و رنج مضاعف رو

دلم میخواد تمام حرفامو بالا بیارم

و بعدش راحت بشینم گریه کنم 

___

قسطی بودن ادما تو زندگی خیلی بد 

هم داریشون و هم نداریشون

یه شب هایس حس میکنی داری 

میمیری

نیستن !

نمیمیری اما اون لحظه هیچ وقت از یادت نمیره

____

: )

سه شنبه

چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۸، 2:45

سریال shamelessرو دوس دارم

یه جوریه که وقتی حالم خوبه 

باهاش میخندم و حالم بهتر میشه

اما اگر حالم بد باشه هم میشینم زار زار برای 

بدبختی نهفته و اشکار تمام بازیگرا گریه میکنم -_-(زار زار اغراق بود)

جدا طنز تلخ همینه

_______

تنها کسی که این روزا برام مونده 

خانم ن هستش

پی ام میده،حرف میزنه 

و خب تنها کسیه که اگر پیام ندم

جویای حالم میشه

اکچلی ای ثینگ شی ای هو سیز بست فرند

____

کاشکی زودتر یه برنامه سفر جور شه

خسته م 

 با خانواده به مشکل برخوردم

و دلم نمیخواد بیشتراز این بحث کنم

__

: )

چندشنبه؟

سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۸، 2:4

×میگن افزایش حقوق از ماه دیگه ست 

×خسته م به شدت

×چند وقتی هست که به دوستام پیام نمیدم

و واقعاخسته م

اگر این مشغله های الکی نبود به مدت 

یه هفته خودمو گم و گور میکردم ، بدون گوشی و هر چیزی

که ذهنمو مشغول کرده

 

×کتاب جنس دوم رو دارم میخونم ،

کتاب سنگین که نمیشه گفت،

یه واژه دیگه مثلا  چیزی که توضیح بده

باید به جملات این کتاب فکرکرد 

 

×بابام توی خواب بلند داد زد و من مردم-_-

رفتم بیدارش کردم و آب دادم‌بهش

اه

ترسیدم یه لحظه

: )
© من نوشت