افسردگی حین درمان
از دیروز تصمیم گرفتم به خودم حق بدم
حالم خوب نباشه، افسرده باشم و حتی یهویی
بخوام گریه کنم.
از میزان بامزگی که داشتم کم کردم و
الان که فکر میکنم میگم نکنه پوششی بود
که مغزم برای نشون ندادن این که حال روحیم بده
انتخاب کرده؟
حق میدم ناراحت باشم
یه گوشه اتاق نشستم، نه میتونم تکون بخورم درست
و حسابی، نه کاری انجام بدم.
هر روز صبح پا میشم همین گوشهی تکراری رو میبینم
درسته موقته، ولی الان هستش و همین بودن این شرایط
میتونه از من انرژی بگیره.
دوست ندارم دیگه جواب کسی رو بدم
جواب کسایی که حالمو میپرسن.
نمیخوام در جواب خوبی؟ بهتری؟ بگم خوبم.
نه خوب نیستم واقعاً
لگنم درد میکنه و پامو نمیتونم تکون بدم و
سردرد و چشم درد بدی میگیرم
خوابیدنم سخته و نمیتونم قل بخورم.
دلم برای دستشویی تنگ شده😐
کی فکرشو میکرد دل آدم برای دستشویی تنگ بشه؟
دلم برای درست خوابیدنم تنگ شده. دلم میخواد قل بخورم
بدون این که پام جا بمونه، بدون این که پام درد بگیره.
اینا هیچ کدوم دائمی نیست و اینو میدونم
ولی الان غصهم میشه. شرایط الان برام سخته.
مدرسه رو هم دوست ندارم و مونده روی دلم
مدرسهای رفتن و نرفتم مشخص نیست
خوشمم نمیاد ازش.
دنبال یه کوچولو حس خوبم.
یه چیزی که بهم نشون بده من همون آدم دو ماه پیشم
و این اعتماد به نفس رو به زوال رو بهم برگردونه.
هیچ چیز من شبیه دو ماه پیش نیست
نه خودم، نه افکارم و نه هیچ چیز دیگه.
آه عزیزم میدونم خوب میشی. خووب