این روزهای بهبود
وضعیت خونمون جوریه که یکسری
دعای ناپسند راجع به خودم کردم.
من چون لگنم شکسته، تختم توی هاله
که همه چیز در اختیارم باشه
ولی بخدا قسمت سخت مریضی همینه.
صبح بیدار شدم خونه شلوغ بود
ظهر وقت ناهار خوابم برد چشم باز کردم
۴تا مهمون بود
عصر خوابیدم بازم بیدار شدم مهمون اینجا بود.
مغزم داره میترکه، بخدا این استراحت نیست.
پیرم در اومده دیگه
اه
__
خواهر بزرگم این مدت تمام
پیشم بود و کارامو میکرد
و دیگه امروز قرار شد بره
و داشت میرفت اومد بوسم کنه منم داشتم شکلات و لواشک لقمهای میخوردم که
زد زیر گریه که من نمیخوام برم: "))
من برگام ریخت و بعدش گریهم گرفت که
خب خواهر من، من خوبم.
درسته خوب نیستم ولی بهترم.
برو استراحت کن، بارداری.
از عذاب وجدان مردم زن باردار هی حواسش به منه.
حالا خلاصه کی برمیگرده؟
___
دوست صمیمی امیر این قدر گله که حد نداره
چند روز پیش تا شنید، اومد حالمو رفاقتی پرسید
و خیلی حس خوبی داد حرف زدنش و نحوه احوال پرسیش.
مودبانه و بامعرفت
دلم خواست یادبگیرم
__
این روزا تنها بودن بده.
دلم میگیره و حرف زدن میخوام
از طرفی دوست ندارم هی مزاحم بقیه بشم
__.