من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

غمِ قدیمیِ جدید

جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵، 15:47

بچه گربه‌ی خنگول توی حیاط هر بار یک جا پی‌پی می‌کنه و مورد غصب پدر قرار گرفته. صدای دعوای بابا با بچه گربه رو می‌شنوم و هر بار گمان می‌کنم دیگه بچه گربه‌ای نخواهم دید ولی اولین قدمی که پا به حیاط می‌ذارم می‌بینم بچه گربه کنار پام دراز کشیده و هیچ ترسی هم نداره.

پدر کماکان در تلاش برای بیرون انداختن این موجود جالب پروو و خنگول است.

با مادر یک خونه تکونی اساسی کردیم. خونه تکونی که این چند سال اخیر فرصتش رو پیدا نمی‌کردیم. تک‌تک کابینت‌های آشپزخونه و خونه رو دراوردیم، قالی‌ها، وسایل اضافه و همه چی! یک خونه تکونی اساسی . از صبح درگیر پاک کردن و پرسیدن سوالِ: اینو بندازم؟ هستیم.

من و مادر هنوز در تلاش برای پاکسازی خونه هستیم.

وقت‌هایی که می‌شینم حتی اگر ده دقیقه هم باشه خوشنویسی تمرین می‌کنم. ذهنم رو آزاد می‌کنه و حس خوبی بهم میده. تلاش می‌کنم شبیه سرمشق بنویسم و بارها تکرار کنم تا توی ذهنم تثبیت بشه.

من به دنبال یافتن پناهی برای افکار شلوغم هستم.

و جدای همه این‌ها چیزی که نمی‌گم و شاید ظاهرسازی خوبی هم کردم اینه که هر لحظه دلم می‌خواد گریه کنم. دارم گردگیری می‌کنم دلم میخواد بشینم گریه کنم، دارم مینویسم دلم میخواد بزنم زیر گریه، دارم فیلم نگاه می‌کنم میخوام گریه کنم.

حالم خوب نیست واقعاً. این که بلاتکلیفیم و زندگی‌مون روی هواست رو می‌فهمم ولی احساس نمی‌کنم این غم قدیمیِ جدید که دارم احساس می‌کنم به اون ربط داشته باشه. نمیدونم چطور و چرا توی این گرداب افتادم.

دارک هیومرم هم کارکرد نداره.

همه چیز رو به شدت روی دوشم احساس می‌کنم. از نتیجه‌ی اعتراضی که نمیاد، از نتیجه کنکوری که نمیاد، از نتیجه‌ای که بهش امیدوار نیستم، از اداره‌ای که بلاتکلیف رهام کرده، از دندونی که ولش کردم و حتی به کشیدنش فکر نکردم، از دیدن و ندیدن آقای ح.

امروز که بیدار شدم یکی از چشمام ورم کرده بود. احتمالا به خاطر مواد شوینده‌ای باشه که این چند روز استفاده کردیم. مامان گفت: کاشکی بری تهران و تکلیف چشم‌ت رو مشخص کنی.

گفتم: این ورم که به اون ضعیف شدن ربط نداره.

بعد با خودم فکر کردم: تهران برم یا نرم؟

حالم خوب نیست و تصمیمات و افکارم هم قابل اتکا نیستن ولی حتی اگر بیام تهران هم شاید به آقای ح نگم. من اشتیاق برای دیدنم رو احساس نمی‌کنم. چندین بار گفت تصمیم داره که این جا ببینه منو و من هم توی دوست داشتنش هیج شکی ندارم اما فکر نمی‌کنم مثل من یکهو تصمیم بگیره ' من دوست دارم این فرد رو ببینم و برم بلیط بگیرم' رفتار کنه.

توی این عدم اطمینان هم دووم نمیارم. من نمی‌تونم. این روزها همه چیز برای من سنگینه و این یکی رو خیلی نامنصفانه دارم حمل می‌کنم.

به جای این که سبک‌تر قدم بردارم دارم سنگین و سنگین‌تر میشم.

در حالی که کشور روی هواست و تلاش می‌کنم این روزها که زندگی همه سخت شده چیز اضافه‌تری رو به کسی اضافه نکنم اما چی؟ هیچی.

کتابامم هنوز گوشه اتاقه و با این وضع کشور حتی نمیدونم دلم بخواد یکبار دیگه این راه رو برم یا نه و تمام تلاشامم جلوی چشممه، تلاش‌هایی که توی این شرایط کم نبود ولی نقطه پایانی برش نخورد.

میلم به این که از همه چی فرار کنم زیاد شده. میترسم مثل چند سال قبل از دوستی‌هام هم فرار کنم.

ارتباط آدم توی این وضعیت که کم بشه یعنی سقوط.

به نبودن فکر می‌کنم ولی نبودنی اختیاری نه‌. نبودنی که چند روز همه چیز بایسته من نفس بگیرم و باز بتونم بدووم. همین

نوشتن این جملات هم چقدر سخت بود. با تمام نگه داشتن شعله کم جون شمع حالا دارم می‌نویسم از نبودنم ناراضی نخواهم بود.

به‌به چه حال و احوال خوبی!

: )
© من نوشت