آخرشبیها
خسته دراز کشیدم تا بخوابم.
ظهر قبل از خوابیدن انتظار معجزه داشتم ولی وقتی بیدار شدم دیگه منتظر معجزه نبودم. معجزه برتم مفهومی نداشت.
تلفنم رو برداشتم و زنگ زدم به هر کسی که میدونستم ممکنه بتونه کمکم کنه در راه انداختن کارم.
نتیجهبخش بود؟ نمیدونم. یک جایی رو بهم گفتن که میتونم روش حساب باز کنم ولی مهمتر از همه این بود من ننشستم منتظر.
شنبه هم حضوری میرم اداره و درخواستم رو دوباره مینویسم.
توی این فرایند یادم رفته بود من معلم خوبی بودم. معلم خوب نه از نظر خودم از نظر هر کسی که میدید و با دانشآموزام در ارتباط بود.
اول مدیر سالهای قبلم این رو بهم یادآوری کرد. گفت: من همیشه میگم یک معلم خیلی خوب داشتم که خیلی خوب درس میداد و ...
بعد زنگ زدم به یک مدیر که تا حالا باهاش کار نکردم و اون هم گفت: اسم شما رو از بازرسها شنیدم که کارتون خوب بوده.
من هیچ چیزی یادم نمیاومد تا قبل از این حرفها.
چیزی که میدیدم کسی بود که یک سال تلاش کرده بود و الان ناامیده. امسال به قدری درگیر بودم که خودمو یادم رفته بود. خود اصلی.
اوایل شب هم دخترخاله م زنگ زد برای یک مدرسه میخواست مصاحبه بره و آخر شب هم حسن.
میتونم هنوز کمک کنم و هنوز حرفی برای گفتن در تدریس دارم اما واقعاً من تدریس رو خوب شروع نکردم. با تصادف که شروع شد و داستانهای بعدش، بدجور توی ذوقم خورد.
هنوزم داره توی ذوقم میخوره. با این که هر سال هم در نهایت به خوبی تموم شد ولی زخمی که توی روزهای سخت خوردم رو هر کاری میکنم خوب نمیشه. هر جور به خودم نشون میدم من آدم متفاوتی شدم و دیگه اون دختر ۲۳ ساله نیستم که زور شنیده بود بازم اون محیط اذیت کننده میشه برام
فقط گاهی فکر میکنم این قدر میرم اداره و میام تا که روزی بدونم این آخرین قدمهای من به اونجاست.
اخ اخ