بازیگری شغل شریف یا ناشریف!
این روزها به وانمود کردن بیشتر از هر وقت دیگر فکر میکنم.
وانمود کنم که دوستت ندارم مثل گذشته. وانمود کنم که یادم رفته است نیستی. یا حتی وانمود کنم که بودنت را فراموش کردهام.
وانمود کردن سخت است. شاید برای آن که به خوبی بتوانید وانمود کنید نیاز است قبل از آن کلاسهای بازیگری را به اتمام رسانده باشید و بدانید چگونه نقشتان را عوض کنید تا همه چیز واقعیتر جلوه کند.
من بازیگر خوبی نبودهام. این روزها سعی میکنم در نقشم فرو بروم اما موفق نبودهام. همکارهایم میپرسند که سوسن کمی در خودت هستی؟
من میخواهم جواب بدم: نه! یا میگویند کمی پریشانی!
باز هم میخواهم بگویم: نه! در دلم میگویم دروغ که در گلو گیر نمیکند. نه من خوب هستم. لبخند دروغین بزنم و بگویم خیر من پریشان نیستم، بسیار خوب هستم. اما این چنین نیست.
البته من خوبم. خوب که میگویم واقعاً منظورم خوب است.
میشود آدمی خوب باشد ولی کم ذهنش درگیر باشد. بهترین جمله برای من همین است. من خوبم و تنها ذهنم کمی آشفته است.
نمیدانم این راه که در پیش گرفتم خوب است یا بد. ولی داستان فعلاً حفظ فاصله است. بودن در عین نبودن. اول فکر کردم یکهویی بهتر است الان میگویم شاید این راه هم بد نباشد. امتحانش میکنم.
به جملاتم امروز فکر میکنم. جملاتی که تا کنون گفتهام. به این نتیجه رسیدم که من در بیان احساساتم با کلمهها خیلی خوب هستم. میتوانم کلمات را جوری کنار هم بچینم که آن چه در قلبم هست را حس کنند.
دلم میخواهد زمان داشته باشم و نامههایی که برای ح نوشتم را جدا کنم و در جایی داشته باشم. وقت کنم حتما این کار را میکنم.
مدیر و همکارم بسیار حرف میزنند و من تمرکز ندارم. فعلا همین.