من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

این روزها، کمی متفاوت

یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳، 20:13

این روزها کمی متفاوت است. مهر ماه دو سال می‌شود که یک تصادف هولناک را پشت سر گذاشتیم. گاهی وانمود می‌کنیم تصادفی نبوده و گاهی هم تسلیم می‌شویم. من یوگا میروم تا آرامش از دست رفته را بازبیابم و بعد از یوگا یکی از آن قرص‌های معروف اضطراب را میبلعم. من یک طرف قضیه‌ام، طرفی که پذیرفت در این حادثه آسیب دیده‌است و نیاز دارد درمان شود و طرف دیگر ماجرا پدرم هست. پدری که شب‌ها نمی‌خوابد و با کوچک‌ترین اتفاقی گریه‌اش می‌گیرد. اگر شما هم بدانید که در آن تصادف یک نفر فوت کرده، حتما به او حق می‌دهید این چنین حالش بد باشد.

نشسته‌ام و به خواهرم گوش میدهم که دنبال راهی است تا پدر را پیش روانپزشک بفرستد و حداقل از بیخوابی‌های شبانه نجات پیدا کند. راهی ندارد. می‌گوید بیا تو بگو که پبش روانپزشک میروی تا شاید او هم بیاید. من را می‌خواهد قربانی کند! من این کار را نمی‌کنم. راهی دیگر پیدا کنید. راهی که از من گذر نکند. اگر می‌پرسید چرا؟ جوابش این است که شوخی‌های بیمزه و نگرانی ها را نمی‌خواهم بشنوم. ترجیح میدهم در خفا قرصی باشم.

حالا به دنبال راهی هستیم تا پدر را مجاب کنیم که باید روانپزشک برود. راستش الان که جملات بالا را نوشتم کمی سست شدم و گفتم شاید به پدر بگویم! مثلا بروم بگویم پدر عزیزم، من هم از بیخوابی‌های شبانه بی‌طاقت شده‌بودم و دوره‌ای قرص مصرف کرده‌ام، بیا تو هم مصرف کن! نمیدانم. باید راجع بهش فکر کنم.

زندگی همیشه یک روی تازه دارد که تو را گیر بیندازد و بگوید آها دیدی نتوانستی در بروی؟ بله دیدم که نتوانستم در بروم، خیلی ممنونم!

: )
© من نوشت