من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

در نهایت امروز

جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳، 19:25

من هی از دیشبم گفتم حال روحیم بهم ریخته ولی. خب ولی.

اینجور بود که من قرار بود با مشاور درسی‌م صحبت کنم. زیر پتو بودم که پیام داد هستی؟ صحبت کنیم؟

منم گفتم هستم.

تماس گرفت. حدود نیم ساعت صحبت کردیم. خیلی ساده پرسید که امتحاناتت رو میخوای چکار کنی؟

این سوال رو پرسید یا نه؟ من زدم زیر گریه. فقط گفتم لطفاً چند دقیقه بهم زمان بدین. اونم پشت خط موند. گوشی رو گذاشتم اونور و شروع کردم گریه کردن. گریه‌هاااا گریه.

بعد اون گفت چی شد؟ هستی؟

نمی‌شنید گریه میکنم. چون بی‌صدا گریه می‌کنم. بعد یه نفس گرفتم وسط گریه گفتم یکم بهم فرصت بده بهم ریختم.

پرای خانم مشاور ریخت-_- میگفت خوبی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

من گفتم من خوبم. هیچ اتفاقی نیفتاده. همه خوبن. فقط من گفتم حالم خوب نیست.

فکر کن بدبخت صبر کرد من گریه‌هام تمام شه و بعد گفتم خب من خوبم. میتونیم ادامه بدیم.

گفت مطمئنی؟ هیچی نشده؟

سه ساعت قسم خوردم که همه در سلامتن و خوبن. فقط من از این قرص‌ها حالم خوب نبود و میدونم تاثیر ایناست.

خیلی موقعیت بدی بود. انتظار نداشتم این جور بشم.

میدونستم حالم بده ولی نه این که پشت تلفن پیش مشاور تحصیلی گریه کنم.

خدایا قرار بود از حالت تهوع و اضطراب رها بشم نه این که به تفی بند شم و گریه کنم.

وای وای

اصلا فکر کردن بهش هم منو متعجب میکنه.

: )
© من نوشت