من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اشتراک نامه‌ی اینبار

شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳، 0:52

من گاهی برای ح مینویسم. اونم برای من مینویسه.

شاید گاهی به اشتراک بذارمشون. دوست دارم نوشته‌هامونو.

دیشب من اینو براش نوشتم:

به ح... عزیز، عزیز و دور

داشتم شیمی می‌خواندم و فکر کردم ریاضی می‌خوانم و بعد برایت می‌نویسم. خودمانیم آن وسط می‌خواستم از زیرش در هم بردم. چرا؟ نمی‌دانم. شاید چون امشب کم‌حرفم، یا شاید چون دور که بشویم زمان میخواهد تا دوباره نزدیک بشوم.
بگذریم. قرار بود بعد از ریاضی برایت بنویسم اما تا آمدم ریاضی بخوانم دیدم که دفترم را نیاوردم. کاش میشد ورد خواند و دفتر را احضار کرد. متاسفانه نمی‌شود و من از وسط خانه بدون دفتر ریاضی دارم برایت می‌نویسم و هنوز امیدوارم جنی، وردی چیزی از اتاق دفترم را برایم بیاورد.
نمی‌دانم چه باید بنویسم. واژه‌ها امشب سخت به دستم می‌آیند، شبیه ماهی شده‌اند و هی لیز میخورند. دلم می‌خواهد واژه‌ها را برایت کنار هم بچینم و هزاران موضوع نگفته را بگویم.
یکبار دیگر امتحان میکنم. ( قصد ندارم پا پس بکشم)
بگذار اینبار این گونه شروع کنم.
حالم خوب است. جدای همه چیز، همه‌ی ویروس‌ها و عقب افتادگی‌ها من خوبم. یک هفته‌ای بود خودم را دوست نداشتم. یا خودم را گم کرده‌بودم. دقیقا چه بود نمیدانم. حالا ولی خودم را پیدا کردم و خودم را دوست دارم. آخر مگر ما جز خودمان چه کسی را داریم؟
روزها می‌گذرند. گاهی سخت و گاهی آرام. سعی می‌کنم قایقم را سالم نگه‌دارم. پارو بزنم و بگذارم حرکت بکند. می‌دانم اگر قایم از حرکت بایستد با اولین موج تکه چوبی می‌ماند. با تکه چوب که نمی‌شود حرکت کرد!
راستش تازه یادم آمد چند روز پیش جایی نوشته‌بودم:
گاهی فکر می‌کنم روی یک تکه چوب از یک قایق شکسته دارم پارو میزنم. مردن یا زنده موندن؟
فکر کنم آن زمان قایقم شکسته‌بود. به نظرت قایقم نشکسته بود؟ شکسته بود؟
در اداما دلم خواست بگویم واژه‌ها گاهی نور هستند. می‌تابند و زندگی را روشن می‌کنند.
یا حتی شاید از نبودن بگویم یا گم‌ شدن قطعه‌ای از پازل. گاهی هزاران تکه را می‌چینی و ناگهان میبینی یک قطعه نیست. تو میمانی و تصویری که کامل نیست. نمیدانم این قطعه پازل چیست. گاهی فکر میکنم خودم نهایی‌ترین قطعه پازل هستم.
اخ ح... اخ
من دورم یا نزدیک؟ تو دوری یا نزدیک؟
همین.
روزهایت پرنور و آرام

: )
© من نوشت