من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

در این فاصله

دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱، 0:24

دوباره دارم میرم سرکار

این که چی شد و نشد خیلی مفصله

و منم خیلی دلگیرم.

دلگیر و ناامید از این روند

___

دیشب خیلی مسخره از ا ناراحت شدم.

نمی‌دونم حق داشتم یا نداشتم ولی ناراحت شدم.

قبلا وقتی ناراحت می‌شدم ازش، اونقدر جدی نمی‌گرفتم

ولی اینبار فقط یه چیزی توی ذهنم تکرار می‌شد

این رابطه یه روزی تموم میشه

امروز یا فردا.

به هر حال راه هر دوی ما به نظر جدا میاد.

و این جدایی که به نظرم اومد، باعث شد اینبار من جلو نرم.

بارهای پیش همه چی برام مسخره بود و ناراحتی انچنانی به دل نمیگرفتم

ولی اینبار به این فکر می‌کنم که خب یا تموم میشه یا آشتی نمی‌کنیم.

این آشتی نکردن همون جدایی میشه که پیش می‌اومد.

ولی تا ابد دلم شکسته میشه که دوستی که فکر میکردم

برای هر دو ما مهمه فقط ظاهری بوده.

اخ اخ.

مسخره‌ست ولی مثل قبل دوستت ندارم اما گاهی

دوست داشتن رو دوباره حس می‌کنم.

انگار برای لحظاتی نزدیک میشی، خیلی نزدیک.

___

​​​​​​​

: )

باید بگذره

چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱، 15:32

اطرافیان آدم توی حوادث مهم زندگی خیلی مهمن.

این مهم بودن از اون جهتی مشخص میشه

که آدم احساسات یا عواطف و خلقیات جدید

پیدا میکنه و آخرین چیزی که آدم دلش میخواد

بشنوه اینه که لوس بازی در نیار یا همچین جملات

منفی که احساسات آدم رو نفی میکنن.

گاها با افرادی روبرو شدم که

هیچ ایده‌ای راجع به تروما نداشتن و متوجه نبودن

یک اتفاق که ناگوار محسوب میشه چطور میتونه

روی احساسات آدمی تاثیر بگذاره و حتی

باعث شه آدم نازک تر از همیشه بشه.

البته که نباید آدم‌های خوب زندگی رو فراموش کرد

کسایی که این مواقع هم به خوبی کنار آدمن.

__.

استرس و اضطراب خیلی شدیدی رو تجربه می‌کنم

و اونقدر این استرس شدید شده که شک دارم

پنیک هم ممکنه باشه.

بدتر از همه دارم میبینم که قدرت تصمیم گیری و مدیریت

رو از دست دادم. اتفافات کوچک جوری

بهمم میریزن که متعجب میشم عزیز من این چه حالتیه داری؟

بعضی روزا خوبم ولی بعضی روزا هم زیر صفر.

این انسان جدید چقدر غریبه ست.

__

باید خودمو جمع کنم

تلاش کنم خوب باشم.

نمیخوام غرق شم

__

​​​​​​​

دیشب دختر خاله م اینجا بود و گفتم خب احتمالا

دوس پسرتم رفته فوتبال ببینه، بمون اینجا

گوشی ش رو گرفت سمتم که دوست پسرش نوشته بود

گوشی دستت باشه با هم فوتبال ببینیم😕

قیافه منم اه اه طور بود که جمع کنید چندَشا.

فوتبال که شروع شد چند دقیقه گذشت دیدم

امیر پیام داد که نظرت چیه؟

و تا آخر فوتبال داشتیم فحش میدادیم و بررسی میکردیم

: )))

کاش به چیزای دیگه حسودی میکردم.

​​___

: )

همه چیز جمع شده

یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱، 14:6

انگار همه‌ی این روزا جمع شده برام

و حالا داره خودشو نشون میده.

حتی دیگه توانایی حرف زدن و چت کردن ندارم.

من این مدت با خوندن ، نوشتن و حرف زدن خودمو نجات دادم

و الان نه میتونم کتاب بخونم

نه چیزی بنویسم

و نه حرف بزنم.

همه چیز برام خسته کننده و مسخره شده.

دلم میخواد فرار کنم.

_

دیروز پیام داد که حالمو بپرسه

گفتم حوصله ندارم

گفت اصن از لحن پیامات معلومه

و من زدم زیر گریه. چرا گریه کردم نمیدونم

ولی این حس استیصال و غم داره روی اعصابم راه میره.

بدتر از همه این استرس و اضطراب بی‌دلیلیه

که گرفتم.

صبح بیدار شدن جهنمه حاضرم بمیرم ولی

صبح با این استرس بیدار نشم.

جالبه که من توی حس ناتوانی افتادم. ناتوانی کامل

مدیریت کردن رو از دست دادم و هر چیز کوچکی

حداقل برای نیم ساعت بهمم میریزه تا یکم آروم شم

و فکر کنم خب این چه چیز مهمیه آخه؟

__

هیچ وقت این شکلی نبودم

غمگین بودم رو حس کرده بودم

زمان کرونا که همه خانواده کرونا گرفتن غم شدیدی روی

احساس کردم

ولی الان این غم نیست

استرسه و با پی تی اس دی انگار قاطی شده

به شدت بی‌قرارم و بغض دارم.

دقت غذا خوردن بیشتر از هر وقت دیگه ای میتونم گریه کنم.

حالا این من جدید باید تغییر کنه.

اول میرم دکتر قلبم که احتمال میدم برای این تپش های

مسخره و بی وقت دوز قرص رو بالا ببره یا عوضش کنه

و بعد باید با مشاور صحبت کنم.

این استرس پس از سانحه داره پیرم میکنه.

انگار ضعیف تر از هر وقت دیگه‌ای شدم. ضعیف

و ناتوان

: )

شک و تردید

شنبه پنجم آذر ۱۴۰۱، 10:8

تقریبا همه علائم افسردگی رو میبینم

امیدوارم موقت باشه و بتونم کم کم خودمو جمع کنم

و برگردم به خودم.

میتونه تنها یه اضطراب پس از حادثه باشه

اما از این دور بودن دارم اذیت میشم.

میخوام خودم باشم، برسم به کارام

فکر کنم به همه‌ی چیزایی که برام پیش میاد و

انگیزه انجام کارام رو داشته باشم.

مثل این که لذت بردن رو گم کردن.

چند روز پیش یکی از کارای موردعلاقه‌م رو داشتم

انجام میدادم و هیچ لذتی نبود. هیچ حسی نبود.

من میترسم از این جور بودن.

میام به خودم حق بدم و زمان بدم ولی میترسم

گیر کنم توی این روند.

هوف

: )

منِ جدید، ناسازگار

جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱، 14:25

همه‌ش استرس دارم انگار که قبل از یه امتحان مهم

گیر کردم.

بیست و چهار ساعت روز قبل یه امتحان مهم سر میبرم

که معلوم نیست چه امتحانیه و از چه منبعی.

بدتر از اون اینه احساس ناتوانی میکنم

فکر میکنم هیچ کدوم از کارام درست نیست

و یه خودکار قرمز گرفتم دستم و هی از خودم اشکال میگیرم‌

به حدی این سرزنش زیاد شده که حتی تلفن حرف زدن

هم برام سخت شده.

واقعا نمیدونم چرا این قدر خودمو دست کم میگیرم

من کم نیستم. میدونم کم نیستم ولی باورم کم شده.

حالا باید باور کنم که من میتونم. نتونستی وجود نداره

راهی برای نتونستن نیست.

: )

منِ جدید

چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱، 9:21

بعد از این تصادف احساسات و اخلاق‌های جدیدی

از خودم میبنم و هیچ کدومم خوب نیستن.

به شدت استرسی شدم و بابت کوچک‌ترین اتفاق ممکن

احساس ناتوانی می‌کنم و

حس می‌کنم الانه که غرق شم‌.

استرس با این شدت کاملا جدیده برام و کاملا من رو فلج

میکنه.

__

نمیدونم با این اوضاع و روحیه جدیدم چطور قراره برم مدرسه

کاشکی بهتر از قبل باشم

من میدونم توی هر جایگاهی میتونم خوب باشم

ولی الان اصلا این احساس توانایی رو ندارم و حوصله

هم ندارم‌.

کاشکی میشد یه گوشه ولم کنن.

حوصله صحبت کردن و مهمون ندارم

و همه ش دلم میخواد فرار کنم و توی تنهایی باشم

هوف

___

مشاور باید پیدا کنم. هر چه زودتر

وگرنه میبینم که غرق هیچ، سقوط خواهم کرد.

: )
© من نوشت