من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

احساسات

دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۸، 0:25

خسته م 

یه سری کار مونده رو دستم هیچ کدوم رو انجام ندادم

و حسشم نیست 

 شب خوبی نیست برای نوشتن...

: )

جمعه ۲

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸، 22:17

احساس تنهایی کردن خیلی بده 

مثل این که غروب جمعه باشه 

پاییز باشه 

توی تاریکی خونه نشسته باشی

و  صدای باد رو از حیاط پر از برگ خونه 

و خش خش برگ ها بشنوی 

و مطلقا سکوت باشه...

و یا حتی یه حس بدی 

بعد از این که فیلم جدید یا آهنگ جدید رو میشنوی

و پر از لذتی میخوای با کسی شریکش بشی 

و درباره ش حرف بزنی 

اما نباشه 

یعنی هی این مخاطبین گوشی رو بالا پایین کنی

هی بری بیای و اپ ها رو باز کنی

اما نیست و نباشه 

....

خب این حالت یه برتری هم داره

بعد از مدتی خودت نقش هزاران نفر رو بازی میکنی 

و اونقدر با خودت دوست میشی که دیگه کسی رو 

به خلوتت راه نمیدی 

 

___

: )

جمعه

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸، 18:35

این روزا نمیدونم چکارا میکنم که به هیچ کدوم از 

کارام نمیرسم 

به طرز عجیبی حوصله م سر میره 

نه حوصله درس هست 

نه گوشی و نه کتاب...

یه خرس تپل خسته رو تصور کنید که به درخت لم داده

یه همچین حسی دارم...

به نظرم دارم یه کارای اشتباهی رو انجام میدم 

و دلم میخواد به همین دلیل بزنم زیر گریه 

اه:/

دیگه بگم

هوااا

هوااا چقدر گرمه

خدایا این دانشگا رو زودتر تموم کن 

واقعا  دارم تلف میشم 

 

: )

یکشنبه ^_^

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۸، 19:41

یه استاد داریم خیلی خفن-_-

میگم خفن بخونید خفففففن

اونقدر این آدم باسواد و باادب و متواضع که 

آدم دلش میخواد همه سکشنا کلاسشو بره!

واقعا داشتم فکر میکردم منم توی چهل سالگی میتونم این جور باشم؟

با این بار علمی؟

__

 

: )

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸، 9:58
یه حس هایی هستن شاید بشه نوشته شون اما درک نمیشن...

+که دیروز بعد از این همه گریز و فرار دیدمش و فرق کرده بود ، که حق داشتم فرار کنم ، که حق داشتم بخوام  خاطرات خوب دوران نوجوانی م، دور دورای شبمون، مسخره بازیامون رو ازش یادم بمونه 

نه این صدای کشیده و چشم هایی که داد میزنن چیزی مصرف میکنی

 داستان مثل تمام داستانای کلیشه ایه فیلم های ایرانیه، یه خانواده پولدار، یه پسر جوون و از راه به در شدن و چقدر سخته بگم انگار معتاد شده

 

انکار کردن این موضوع توسط اطرافیانش و حتی خودش  راه کمک رو بسته

: )

اردی بهشت /ماه رمضون

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸، 22:49

این وبلاگ نمیدونم چه ساختاری داره 

که من از هر کی و نامرد بودنش حرف زدم

همون موقعه پیام داده و از دلم در اورده؟-_-

________

تصمیم داشتم بهش بگم بیاد همدیگه رو ببینیم

مرسی که با حرف زدن زیبات من رو بیشتر مشتاق کردی:/

واقعا گفتم با خودم تا قبل از این که بره از این جا

یه دیدار از دور داشته باشیم

اما از حرف زدنش خوشم نیومد و حس کردم اگر پیشنهد این دیدار رو بدم ، حس میکنه خیلی شاخه ... منتفی شدی جانم

_____

کتاب خوندن تا الان برای من تفریحی بوده 

اما تصمیم گرفتم از الان یکم تخصصی تر بخونم

بستر تاریخی یک رمان 

و جامعه ای که باعث شده اون رمان نوشته شده رو بخونم 

   کتاب سفارش دادم *_* فک کنم فردا پس فردا برسن

حسی که رسیدن بسته پستی به ادم میده عالیه

: )

جمعه شب

شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۸، 0:40

فقط منم که از بعضی رفتارا حس بد میگیرم؟

این دفعه به خودم‌شک کردم :/

شاید واقعا رفتارم جالب نیست

نمیدونم این چه حکمتیه 

هر چی گند اخلاق می افته برای من-_'

امشب از اون شبای مسخره ست 

که حس خیلی بدی دارم 

امیدوارم فردا خوب پیش بره 

 

: )

پنج شنبه

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸، 18:35

وای خدای من 

عجب هفته ای بود 

از شنبه تا چهارشنبه دانشگا فول تایم

تیکه تیکه شدم:/

------

دیروز یکی از باحال ترین تجربه ها رو داشتم 

کلاس کنسل شده بود و اموزشگاه مربوطه یادشون رفته بود

بگن بهم

رفتم معذرت و خواهی و پذیرایی اینا  که مهم نیستن

جای مهمش اینه 

جلسه با چند تا از مشاورای خفن کنکوری داشتن

منم که نشسته بودم  تا اخر جلسه همراهشون بودم : ))

کلا جلسه هفت نفره بود 

منم هشتمی  : ))

صحبت هاشون خیلی جالب و به درد بخور بود 

امار و ارقامی که بهم میگفتن 

و بحث هاشون

برای منی که توی همچین جمعی تا حالا قرار نگرفته بودم جالب بود 

 

: )

شنبه

شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸، 22:41

عجب شنبه ای بود ها

قشنگ شنبه برازنده ش بود 

الان مثل یه تکه جنازه افتادم گوشه خونه 

از خستگی دارم هزار تکه میشم

کارای فردا رو هم بیخیال شدم 

یه سری شرایط هست 

که اصلا دوسش ندارم 

هر موقع تو اون شرایط قرار میگیرم دلم میخواد

دلم چی میخواد؟

گریه شاید؟ شاید گذشتن سریع زمان  

اوضاعم به بدی قبل نیست اما هنوزم چرته 

 

 

+از وقتایی که یه دوست صمیمی که الان دیگه صمیمی 

نیست پیام میده 

متنفرررررم 

خاطرات و حرفای نگفته همین طور تو ذهن رژه گی

: )

جمعه

شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸، 0:39

هر جور حساب میکنم قرص آرام بخش برای این سن واقعا زوده 

واقعا این جور میخوام پیش برم؟

به قول نوشین : کلپ کلپ کلپ 

این میزان اضطرابی که من دارم بایدم 

ارام بخش بخواد ... 

چی بگم

______

امروز تو اینستا کلیپ های خرید کتاب امیرعلی ق رو میدیدم

و تنها حسی که داشتم تاسف برای این جامعه بود 

درسته سلیقه ها متفاوته 

اما این جا سلیقه مطرح نیست 

چون اثری وجود نداره که بخواد سلیقه مطرح بشه 

چرا باید آدم خودش رو به دست تبلیغات بسپره؟

 با بدجنسط تمام امیدوارم خریدارا دختر تینیجر باشن بلکه 

فک کنم اقتضای سنشونه 

: )

جمعه

جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۸، 16:4

دیشب از یه ساعتی به بعد رد دادم

و کاملا بی دفاع شده بودم 

اوه خیلی حس عجیب و بدی بود

و در نتیجه کلی کار انجام نداده برام موند

 جمعه 

 جمعه ها همیشه یه طور خاصه

آرامش و سکوت توی خونه ست 

و خیابونمون از همیشه خلوت تر و تک و توک صدای موتور میاد 

تحقیق دارم و کم کم دارم انجامش میدم 

میخواستم ارائه ش با من باشه و جمع آوری مطالب با دوستم 

پشیمون شدم ، من تو مطلب جمع کردن بهترم 

  قصد دارم کتاب پیرمرد و دریا رو بخونم

سال های دور یکبار خوندمش  و دوسش نداشتم

با افزایش سن ، نظر آدم درباره کتابا هم تغییر میکنه 

و اخرین کتابی که از همینگوی خوندن رو خیلی دوسش داشتم

 

پریشب یه غریبه اشنا پیام داد 

و خواست حرف بزنیم 

حرف زدیم 

((برخلاف گارد همیشگی که در مقابل افراد جدید دارم))

اسمش صندلی داغه و گرنه 

همون جد و اباد هم رو دراوردنه

حرف زدیم و زدیم

اون میگفت من دپم!

گفتم بهش من دپ نیستم فقط یکم نگرانم و ذهنم بسیار مشغوله 

صحبت کوتاه و گذرایی بود و تجربه جدید برای من 

 

داشتم فکر میکردم‌شاید دایره دوستی م رو گسترش بدم .

شاید 

 

 

: )

پنج شنبه ادری بهشت

پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸، 14:18

 خانواده ما از نظر 

پیچوندن راه حل ها و سخت تر کردن مشکلات

رتبه اول رو دارن 

واقعا نمیفهمم چرا این قدر این مشکل ساده رو بزرگ میکنن؟

میدونم خوبی من رو میخوان، اما با این کارا من هیچ وقت نمیتونم

سر پای خودم بایستم 

همیشه یه جور ترس بهم القا میشه 

_______________

امروز داشتم به این فکر میکردم 

که موبایل اسمش بد در رفته 

و کتاب زیاد از حد اسمش خوب در رفته 

هر وسیله ای خوبیای خودش رو داره 

و لزوما هر کتاب خونی باشعور نیست 

__________

از این به بعد تصمیم دارم جز این که 

یه توضیح درباره کتابی که خوندم توی دفترم مینویسم 

(که بیشتر  توضیحات دفترم حسی هست  )

توی هر کتابی که تموم میکنم یه برگه کوچیک درباره داستان بنویسم و بذارم لای کتاب

 هم کتاب رو با دقت تر میخونم و هم خلاصه خوبی خواهم داشت 

 

 

: )

چهارشنبه

چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۸، 17:45

دو ساعت تمام منتظر بودم که باهم برگردیم خونه

پیام داد استاد چل مین دیگه هم میخواد کلاسو طول بده

حضوری هم برام نمیزنه و ...

خب منم رفتم خونه دیگه 

بیشتر از اون کشش نداشتم

چه حس عجیبی به آدم دست میده 

اون دو ساعت رو من از دست ندادم 

نشسته بودم توی حیاط دانشگاه 

هنذفری تو گوشم بود و خب کتابم میخوندم

تو حال خودم بودم که دیدم

و گربه سیاه دانشگاهم جفتمه 

(چشماش خیلی خوشکله )

یه سوال بیربطی برام پیش اومد 

کی گفته که گربه سیاه بدیمنه؟

برچسب الکی میزنم ها 

.....

 

: )

دوشنبه

دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۸، 23:8

از هشت صبح تا هشت شب دقییق  دانشگا بودم 

جالبه که احساس خستگی هم نمیکردم

و پرو پرو بین هر کلاس کتاب هم میخوندم 

کتاب خوندن برای من جدا شدن از واقعیات زندگیه 

هر چند برای لحظات کوتاه

 

آرزومه که همین جور

خسته نشدن

برای کاری که دوست دارم باشه 

فردا هم دانشگا دارم 

هفته آینده برنامه از اینم داغون تره 

____

کاشکی میشد رو دور تند بزنم

رد شم

یا استپ کنم بایسته زمان

ترس از آینده دارم

بیشتر ترس از خودمه

 

 

: )

همون یکشنیه

یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۸، 21:53

بعد از گذشت یک ماه از ۹۸

تصمیم گرفتم اهداف سالانه رو بنویسم 

و سال قشنگ تری برای خودم رقم بزنم

اهدافم ساده اما کاربردی ن

شاید بعد کامل کردنشون 

این جا هم بذارم لیست رو

میخوام من آینده ، از من گذشته ش راضی باشه 

توی حال بودن مهمه  اما آینده رو نباید فراموش کرد

پ.ن: شما هم لیست اهداف سالانه مینویسین؟

: )

یکشنبه : )

یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۸، 18:5

بعضی عادات هستن که ناخواسته 

داریمشون  و متوجه نیستیم که 

موجب ناراحتی اطرفیان میشه 

یکی از اخلاقای مزخرف من 

کنجکاوی نکردن به صورت افراطی

به صورتی  که طرف فکر میکنه 

مزاحم یا آدم مهمی نیست-_-

به امید خدا یکم 

رو خودم کار میکنم که اطرافیان فکر نکنن

نسبت بهشون بی توجه م

اما واقعا خب آدم بخواد 

خودش تعریف میکنه

من چی بپرسم؟ : ))))

: )

یکشنبه

یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۸، 1:11

بهار بود و هوا خنک 

آرام در پارک مورد علاقه م راه میرفتم 

برخلاف هر بار که 

 سر وصدای تاب بازی کودکان و دعواهای کودکانه

سر صف سرسره 

در پارک میپچید 

این بار سکوت و همهمه می امد

برای من تعجب برانگیز بود چه اتفاقی افتاده است 

و جواب این پرسش

تنها گردش کوتاه چشمانم بود 

و دیدن کودک سندرم داون 

و مادری که معذب زیر نگاه کودکان و مادران

سعی داشت کودکش را با دیگران آشنا کند 

و بگوید که کودک سندرم من هم حق زندگی دارد

حق شادی دارد 

دور بعدی را که زدم 

هنوز نگاه کودکان 

و علامت سوال بزرگ و ناخوشایند مادران 

در جریان بود 

و مادر سعی داشت بقیه را یا نادیده بگیرد 

و یا اگر کودک مهربان و مادری نزدیک میشد

به گرمی از او استقبال میکرد

در نهایت زیر این نگاه ها چند دقیقه ای 

بیشتر تاب نیاورد و رفت 

و حالا من فکر میکنم 

گاه با نگاه کردن بیشتر از زبان میتوان قلب آدم ها را شکست 

با نگاه های خیره مان چند  نفر را از حق طبیعی ش

منصرف کرده ایم؟

وای بر ما 

 

#خاطره ای_نه چندان_دور 

: )
© من نوشت