من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

جمع کوچکِ من

جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴، 11:33

ساعت دوازده و نیم شب، دخترخاله‌م پیام داد: بیداری برات کشک تنقلاتی بیارم؟ تازه خریدم و خوشمزه‌ست.

گفتم: آره بیدارم. زنگ رو بزن.

همون موقع ناامیدانه توی یخجال به دنبال شکلات بودم. به شدت دلم شکلات می‌خواست و یا حتی بستنی کاکائویی.

به پدرم زنگ زدم که برام تهیه کنه ولی در دسترس نبود.

با یاس فراوان توی کانال تلگرامی کوچکم نوشتم: دلم شکلات، بستنی کاکائویی یا کیک تولد می‌خواد.

بی‌ربط‌ترین پیام نسبت به چیزی که تا الان توی کانالم نوشته بودم.

دخترخاله که اومد و در رو باز کردم دیدم برام بستنی و شکلات صبحانه تلخ موردعلاقه‌م رو خریده.

اون لحظه نمی‌دونستم چطور بگم چقدر خوشحالم. توی دورترین نقطه ذهنمم همچین چیزی رو تصور نمیکردم.

بیشتر از این که از خود بستنی‌ها و شکلات خوشحال بشم از بودن و داشتن دخترخاله شاد شدم. محبت رو احساس کردن همیشه مزه میده.

این کانال من خیلی کوچک و گوگولیه. اولش سال‌های پیش برای نوت برداری از کتاب‌هایی که میخوندم راهش انداختم تقریبا یک سال گذشته شروع کردم به نوشتن داخلش.

اعضای کانال هم همیشه زیر ۲۰ نفر بودن. جالب هم هست که از این ۲۰ نفر، جز دخترخاله و دوست صمیمی‌م بقیه ناآشنان و به طریقی هر کدوم بعدا باهام ارتباط گرفتن و الان از این کانال من فقط با ۳نفر صحبت نکردم و دوست نیستیم.

بقیه‌ حالا به هر صورتی که بوده پی‌وی اومدن و گفتگو داشتیم و اتفاقا دوستای خوبی هم شدن. به این صورت که خواهرم گاهی سوالی براش پیش میاد و من میگم عه وابسا اون دختر یا پسره که توی کانال باهام دوست شد، رشته‌ش همین بود ازش میپرسم.

خواهرم همیشه میگه این کانال تو واقعا باکیفیته: )))

هیچ وقت هم دلم نمی‌خواد اعضای کانال بیشتر از یه حدی بشن و من از قالب خودم وارد قالب نمایشی بشم. نوشته‌ها کاملا صمیمانه و بدون هیچ ادای خاصی‌ هستن.

و جالبه من با همین کانال یادگرفتم چطور میتونم اتفاقات روزانه‌م رو قشنگ ببینم و درک کنم. کوچک‌ترین چیز توی روز میتونه نظرم رو جلب کنه و نتیجه‌ش بشه یک متن.

راستش از دیروز نمیدونم از کجا یکهو این احساس بهم دست داد که می‌تونم انگار کتابی بنویسم. نه حالا لزوماً ولی انگار پایه‌های یک داستان رو توی ذهنم حس می‌کنم‌.

اگر همین حس بمونه احتمالا در فواصل مختلف تلاش براش بکنم.

این تلاش نه لزوما برای نوشتن بلکه برای بالا رفتن کیفیت خوندن هم هست. چیزی که دوساله توی این پروسه درس خوندن ازش دور شدم.

_ از این محبت‌های بدون انتظار لذت میبرم. از این یکهویی بودن‌ها از این که فکر نمیکنی و اتفاق می‌افته.

گرمای محبت امید بخشه

____

یک چیز کاملا بی‌ربط‌تر یادم اومد.

سه سال پیش من از یه پسری خوشم اومد، همسایه که نه یکم اونورتر مغازه داشت. چند وقت بعدش که رفتم خیلی نامحسوس که اره اشتباه کارت کشیدم و برات واریز میکنم. شماره‌ت رو بده هر وقت واریز کردم خبرت میکنم شماره‌م رو گرفت.

هزینه رو واریز کرد و پیامکم داد. اون موقع نمیدونم چی شد که ادامه ندادم: ))))) مردی رو در نطفه خفه کردم.

پسر لاشی هم نبود. ( چون همسایه محسوب میشن، آمار دراوردن راحته)

خلاصه من شماره‌ش رو سیو کردم ولی دیگه هیچی نگفتیم. حالا اون سری استوری گذاشتم واتس‌اپ اومد دید و لایک کرد.

گفتم عهههه این پسرهههه. یادش بخیر.

واقعا هم یادش بخیر. چون اصلا الان ذوقی ندارم براش.

تنها مورد شماره گرفتن من همین بود. اونم ناکام موند.

نازی ولی. حالا اصلا هم یادم نمیاد از چی این خوشم اومده بود! یادت بخیر.

___

سرما هم خوردم باز.

یک بار میرم بیرون، با همون مثل اهن ربا ویروس جذب میکنم و میام خونه.

عالی.

: )
© من نوشت