من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

دیشب شبِ عشقهههه بود همون دیشبو داشتیم

جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴، 21:15

دوست داشتم تا مدت زمان زیادی از عروسی نگذشته‌است راجع بهش بنویسم.

فرایند آماده شدنم بسیار خدایی بود. اول که آرایشم رو دوست داشتم چرا که من کلا با آرایش مشکل دارم و صورت بدون آرایشم رو بیشتر دوست دارم. تمام انسان‌های روی کره زمین هم بهم بگن با آرایش قشنگی میگم: نه!

توی عروسی هم یه چندباری فکر کردم، مثلا اگر عروسی کنم و نرم آرایشگاه چی میشه؟ بعد دیدم عروس رو خوب آرایش کردن و رنگ آمیزی نشده با خودم گفتم تا اون موقع هم خدابزرگه.

دیشب ولی آرایشم خوب و کافی بود. موهامم فقط ایرون کردم و همه چیز در عین سادگی خوب پیش رفت. ساده و تمیز بودم.

گوشواره‌هام هم به لباسم می‌اومدن و مهم‌ترین قسمت عروسی عینک بود. اگر عینک میزدم که با توجه به جمع و جور بودن صورتم، همه اجزای صورتم غیب می‌شد و اگر نمیزدمم جز عروس که لباسش سفیده و مشخصه هیچ کس رو نمیدیدم.

اول مراسم عینک زدم و خواهرم یک عکس ازم گرفته؛ شبیه این خرخونای جشن فارغ التحصیلی افتادم ( در ممالک خارجه! ) لباس ژیگول، موی ساده و یکهو عینک.

در ادامه جشن ترجیح دادم کسی رو نبینم. عینک رو دراوردم و زندگی خیلی خوب شد. هیچ کس رو نمیدیدم.

این دوست من خودش خانوادتا معلمن و پسره هم خانوادش معلمن، هر نیم متر یه معلمی که بشناستت وجود داشت. عینک رو دراوردم و دیگه رسما هیچ کس رو نمیدیدم، هیچ کس که میگم این طور بود که مامانم گفت: مامان عروس کجاست؟ سلامش کنم و تبریک بگم؟

گفتم: ندیدمش. و ندیدمش تا خود مادر عروس گرفتم و گفت عههه سوسن خوش آمدی.

مامانم کل مراسم این جور بود خب الان بقیه که نمیدونن تو نمی‌بینیشون و سلام نمیکنی! خب چکار کنم مادر من؟

تا جون داشتم هم رقصیدم و اون وسط بودم. کلیپ‌های آموزش رقصی که یکی دو ماه پیش گذاشته بودم، کمک کننده بودن. حیف اون وسط مریض شدم و نشد زیاد تمرین کنم.

دوستم سه تا خواهر داره و من فکر میکردم خب اوکی با خواهرش راحت‌تره و احتمالا نیازی به من نیست. اما این جور نبود.

اخه من و این دوستم، دوست ددری هم هستیم. وقت بیرون رفتن هماهنگ میکنیم و با هم میریم بیرون و تا بیرون رفتن بعدی که کل اخبار رو همونجا بگیم، خدانگهدار. دوست صمیمی متوسط؟ نمیدونم جدی چی میشه اسمشو گذاشت.

البته هر جا هم نیاز به هم داشته باشیم بدون حرف و بهانه حضور داریم. مثلا چند باری میخواست با شوهر اکنون_دوست پسر سابق بیرون بره، من پوشش شدم. با هم رفتیم یک شهر دیگه و من اونجا جدا شدم و اینا با هم رفتن بیرون.

با همین دوستم کلی ویدیو سلفی دارم از مسافرت شیراز، توی سعدیه، بازار، تخت جمشید و چند جای دیگه و توی ویدیوها من میپرسم امروز چندمه کجاییم و کجا خواهیم رفت و چه حسی داریم.

توی تهران هم از بعضی جاها به همین روش ویدیوی سلفی دو نفره گرفتم.

دیشب ویدیویی که گرفتم اینبار دوستم با لباس سفید بود و به عنوان عروس. اخ خیلی گوگولی مگولیه. وقت کنم همه ویدیوها رو تند کنار هم میذارم یه ویدیو درست میکنم باهاشون.

تقریبا آخرای مراسم هم دوستم گفت دستمال میخواد و عرق صورتش رو میخواست پاک کنه. دستمال کاغذی پیدا کردم و خب آیینه که نبود کمکش کردم صورتش و گردنش رو پاک کنه. خواهرم ازم توی این حالت ویدیو گرفته. حس این ویدیو هم بسیار خوبه، حس نزدیکی، محبت و دوستی میده.

در کل عروسی عالی بود و خیلی لذت بردم.

امیدوارم همین جور شاد و خوش باشن و برای بقیه جشن‌ها دعوتم کنن.

+ چند وقته احساس میکنم به پسرای مردم خیلی هیت میدم. جدی نمیدونم چرا : ))) هیچ کس از دستم امون نداره.

به نظرم یک مدت نظر ندم راجع به پسرا اعم از پسرای اطراف خودم، دوست پسر دوستام و شوهراشون. نفرت پراکنی نکنم یه مدت یا پرقدرت‌تر برمیگردم به میدان یا جون سالم به در میبرن بقیه: ))

خب روحیه‌مم عوض شد و وقت درس خوندنه : )))

: )
© من نوشت