در انتها چه شد؟
این بار نمیخوام بولد بنویسم.
پریشب ح یه کاری کرد که به شدت ناراحتم کرد و در ادامهی همون مسائلی بود که من این مدت ازشون ناراحت شدهبودم.
وقتی کمی آرومتر شدم، تونستم ح رو متوجه کنم که این جور بخواد پیش بره، من همراهش نخواهم بود.
اولش گفتم که از دستش ناراحتم و اون میخواست تماس بگیره.
من قبول نکردم تماس بگیره. چون میدونستم توی تماس ممکنه وا بدم : ))) وا هم نه. انگار یه چیزایی فراموش میشه و من نمیخواستم نکتهای فراموش بشه.
البته من کلا دوست ندارم وقتی ناراحتم همون موقع صحبت کنم چون بسیار دلنازک میشم و ممکنه بغض کنم. دوست ندارم همچین موقعیتی رو.
اونم هی میگفت خب من چکار کنم؟ یه کاری بگو.
منم تو قیافه بودم گفتم هیچ کار و دارم میرم زیست بخونم : )))
حالا از دور چکار میتونه بکنه؟ هیچ. فقط میتونه بره رو اعصاب من.
در نهایت یه متن بلند بالا نوشت و بیشتر توجیه رفتارش بود. توجیه و به نظرم یک جاهایی نادیده گرفتن حق من توی رابطه.
البته عذرخواهی هم کرده بود برای چیزهای پیش اومده
اما من نتیجهای که میخواستم رو نگرفتم.
یه ویس گرفتم ۵ دقیقهههه. خیلی مثبت شروع کردم. جواب متنش رو دادم و چیزهایی که گفته بود رو بررسی کردم.
اما بعدش در ادامه تاکید کردم هیچ انتظاری از من نمیتونه داشتهباشه وقتی که رفتارش این جور هست. و من هم با این رفتار توی این رابطه نمیمونم.
والا مگه من احمقم که خودمو اذیت کنم؟ درسته دوستش دارم ولی یک طرف قضیه هم خودمم. خودم و سلامت روانم : ))
این بار جوابیهش قابل قبول بود.
یه جایی هم من گفتهبودم اگر پنج ثانیه وقت توی روزهای شلوغت نداری، حق نداری وقتی دو روز پیام نمیدم بیای گله کنی. که اره تو پیام نمیدی و فلان.
متنش رو بذارم بهتره. خسته شدم هی تایپ کردم:
"
ازت ممنونم واقعا که گفتی. دلم برای صدات هم تنگ شده بود و آره... قبول دارم قضیه رو. باید اون موقع بهت پیام میدم و میگفتم قضیه اینطوریه. توی اون لحظات فکر نمیکردم طول بکشه کارم و توی ذهنم این بود که میام و سریعتر جواب میدم....
بازم عذر خواهم بابتش! و لطفا اینطوری نگاه قضیه نکن که پنج ثانیه وقت نداشت که جواب بده. چون اصلا موضوع اینجوری نیست.... صرفا غفلتی کردم در پیام دادن. وگرنه حتی اگه سرم شلوغ باشه برای تو اونقدرها فرصت دارم و می تونم از بقیهی کارها بزنم...
بازم من مشتاق گفتوگوی تلفنی هستم! هر وقت فرصتش رو داشتی بهم بگو "
بعد از اینم یه دور دیگه قول گرفتم رفتارهای زشتشو تکرار نکنه.
فکر کنم کافیه، نه؟
البته گفتم هنوز از دلم درنیومده= ))))
در نهایت آشتی کردیم. مهربانانه برگشتیم به سابق.
راجع به این که گفته میخواد تماس بگیره و هر وقت فرصتش رو داشتم بهش بگم. هیچ ایدهای ندارم
نمیدونم کی بهش بگم که زنگ بزنه. فرصتش رو میتونم جور کنم. اما نمیخوام جوری باشه که زود هم برگردم به سابق وقتی هنوز مطمئن نشدم اون حرکت زشت رو دیگه انجام نمیده.
کی بگم تماس بگیره؟