من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

جمعه، دردِسر

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 10:0

امروز می‌خواستم زودتر بیدار شم و درس بخونم.

به شدت سر و چشمم درد می‌کنه. نمی‌دونم قندم افتاده یا مشکل عینکمه.

مشخصه چشمام ضعیف‌‌تر شدن. با عینک هم یکسری نوشته‌های دور رو نمی‌بینم. ناراحتم می‌کنه همچین چیزی. این که چشمم ضعیف نبود و حالا داره با همچین روندی ضعیف میشه حرصم رو در میاره.

زیر پتوام و از بس شقیقه‌هام درد می‌کنه دوست ندارم از زیرپتو دربیام. اگر جلوتر بودم از برنامه امروز رو حتما می‌خوابیدم، یک روز برای خواب.

اما حالا بلند میشم. سر و صورتمو آب میزنم و چیزی می‌خورم. صبر می‌کنن ببینم قندم افتاده یا مشکل کمی جدی‌تره.

جمعه پر دردسر و با دردِ سر.

بعداً نوشت: کتاب همچنان پیش محمدحسنه و خیلی جالبه برام که روش زیاده. جدی روش زیاده. یعنی به کتفشه من ایگنورش کردم و می‌کنم.

هماهنگ کردم کتاب رو پس بده و حرف رو کش میداد. و این جور بودم: ؟؟؟

اون روی خودشیفته‌ش توی این قسمت فعال نشده که بگه وای این منو ایگنور کرد و بهتره حرف رو کش ندم.

الله اکبر.

جریان کتاب چیه؟ یکسری کتاب وزارتی به من داده. بود که نیازش نمی‌شد. به خاطر یکی از امتحانا گفت که کتاب رو مدتی بهم بده. من بی‌حواس اشتباهی یکی از کتابای خودمو دادم بهش. یعنی دو تا کتاب یک شکل بودن و نمی‌دونستم که دوتا کتاب دارم. حالا هم کتاب من و هم کتاب خودش پیششه. کتاب من رو باید پس بده و انگار این شده نقطه اتصال‌.

امروز کتاب رو میاره، ببینم این نقطه قطع بشه و راحت شم.

: )
© من نوشت