حال خراب امشب
امشب واقعاً حالم خوب نیست. غم و اندوه زیادی بهم هجوم اورده و نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم. حس بدبختی، ناکامی و نارضایتی داره دهنمو سرویس میکنه.
باز هم دلم میخواد خانم علیزاده بودم و نزدیک درخت.
اول فکر میکردم دل تنگشم بعد دیدم نه. میدونید من دلتنگ الان اون آدم نیستم، چیزی که از دست رفته، رفته. به فرض پیام بدم بگم دلتنگم چیزی درست میشه؟ نه! چیزی عوض میشه؟ نه!
حتی دلم نمیخواد بهش بگم دلتنگشم. دلتنگی رو قدر میدونه؟ قدر بدونه چی میشه؟ قدر ندونه چی میشه؟ هیچی. در کل هیچ اتفاقی نمیافته
_
امسال واقعا سال پر دکتر رفتنی بود برای من و وقتی بهشون فکر میکنم اشکم سرازیر میشه. راستش از این که حل شدنین شاکرم ولی همزمان اشکمم جاریه.
اخرین دست گل ۱۴۰۳، بالا بودن هورمون تستوسترونمه که باید یه قرص مزخرف رو براش بخورم.
_
واقعا خستهم و دلم میخواد برم بغل یه آدم امن گریه کنم. دلم یک گریه میخواد، از ته دل و سبک شدن
___
به نظر میاد هورمونام به شدت بهم ریخته، دفعه قبل که پریود شدمم همین قدر حس فلاکت داشتم.
سگ تو زندگی.